تلخ و شیرین...
تو را چه به فرهاد؛یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار من باورت میکنم
تقریبا یه هفته ای بود که هوس نوشتن توی وبلاگم تو سرم بود ول نمیکرد لامصب چی بگم والا؟ بیام کجا؟ وبلاگی که تصمیمم واسه آپدیت کردنش هر 8 آبان بود؟ الان که هشت آبان نیست بیخیال ,تصمیممو گرفتم ,من هروقت بخوام و دوووووس داشته باشم میام و آپدیت میکنم و هیچ تاریخ و روزی حق نداره منو محدود کنه.... بفهمم لطفا؟! دیگه حس میکنم نوشتن یادم رفته خیلی وقته که نه تو دفترم نه تو وبلاگم و نه هیچ جای دیگه هیچ نوشته ای نداشتم حتی 3 4 خط هیچــــــــــــــــــــــــــــــــــی.... از این که این همه غمگینم خسته شدم من طبیعتم شاد و خل و چله :دی نمیتونم تیریپ غم برم :پی امروز میخوام یه سر و سامون بدم وبمو مثل همون موقع ها که خیلی دوسش داشتم هرچند که خیلی داغووون شده اما مهم نیست از اول درستش میکنم و از اونجایی که حوصله ی نظرات تبلیغاتی و دروغکی هیچکیو ندارم نظراتو خصوصی میکنم لظفا فقط اگه حرف خاصی هست نظر بدید.... خوووب از کجا شروع کنم واسه گفتن؟! از عشقی که به طور جدی مجبور شدم بزارمش کنار چون همونجور که تو پست روز تولدش خوندید و نوشتم ازدواج کرد حالا منم یه صفحه ی جدید از کتاب زندگیمو باز کردم دوس دارم بدونم انتهاش چیه با اینکه خیلی میترسم اما اگه بشه و شرایط بخواد میخوام ادامه بدم با اینکه کاملا واضح خیلی مانع میبینم اما نمیدونم شاید اشتباه میکنم ,برام مهم نیست میخوام ادامه بدم حتی اگه این بارم من باشم که میشکنه! بیخیال اصلا چرا در مورد خودم حرف میزنم اینقدر؟! اومدم بنویسم اما قرار نیست همش خودم باشم که.... راستی ممنونم از دوستایی که مارو فراموش نکردن مخصوصا هانیه ی عزیزم (آسمان شب) فعلا دیگه حرفی واسه گفتن ندارم اما بازم میام اینجا باید مثل قبل پر رفت و آمد بشه.... نمیدونم دارم به کجا میرم؟ با این همه احساس مسخره؟ نمیدونم خودمو به سخره گرفتم یا قلبمو یا ذهنمو یا دنیامو؟ نمیدونم به خدااا نمیدونم گفته بودم دیگه امسال تبریک تولد بی تبریک تولد اما نشد من خیلی نسبت به تو بی ارادم خیلی زیاددد خیلی دلتنگتم عزیزم امسال شنیدم و مطمعن شدم که داری با بهارت واسه همیشه میری و من میمونمو خزونم عزیز دلم من عاشق بهاری بودنتم به خدا آرزوم خوشبختیته خوشیتو دوست دارم ببینم مگه میشه تولدت بشه و من نگم تولدت مبارک گل من؟ هرچند اگه دیگه مال منم نباشی نمیدنم چه جوری اینارو میگم اما به خدا قسم ناراحت نیستم از بودنت و شادیت بایکی دیگه تمام غصه هام واسه خودمه که هنوزم دل تنگت میشم به خوشیت راضیم عشق اول و آخرم باش و زندگی کن و سبز و بهاری باش از الان تا همیشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دوســــــــــــــــــــــت داشتم و دارم تا همیشه تـــــــــــــــــــــــــــــــــولدت مبارک گل مهربونم!!!! واسه نبودن منم دعا کن که نباشم!!! خدافظ گلم .... سلام دوباره یه سال دیگه هم گذشت بازم تولدش شد پارسال همین موقع تولد امام رضا بودو من تولد جفتشونو گرفتم پارسال امیدوار بودم به اینکه شاید یه روزی , یه جایی , خدا بخوادو اون مال من شه اما امسال...... میدونم که حتی اگه خدا بخواد بازم اون مال من نیست اون تصمیم گرفته بهاری بمونه من تابستونم و تابستونو اون دوست نداره اما من با این حال اینجام که بهش تبریک بگم تولدشو , سال روزه متولد شدنشو سال روز اینکه با وجود مقدسش دنیارو روشن کرده عـــــــــــــــــــــــــــزیز من تـــــــــــــــــــــــــــــــولدت مبارک نمیدونم میدونی یا نه؟ اما هنوزم نمیتونم به راحتی بگم فراموش آخه تو چیزی نیستی که بشه به راحتی فراموشت کرد فراموش شدنی نیستی فرشته ی من مبارک باشه نفس کشیدنت ایشالله با بهار , همیشه بهاری بمونیو سبز هر چقدر میگردم تو کوچه پس کوچه ی ذهنم میگرم میبینم که کلمه ها گم شدن اما مگه میشه؟؟؟ باید پیدا بشن مگه الکیه؟تولد دنیای منه این چند روز اینقدر از زندگی و دنیا دلگیر بودم که نمیخوام به این موضوع فکر کنم که... قشنگترین تولد رو یکی دیگه واست میگیره نه من واسه تو... خدا کنه توام از ذهنم بری مث کلمه ها قول میدم که اگه از فکرم بری تولدتو هیچوقت فراموش نکنم قول میدم , قول مردونه هر سال همینجا تبریک میگم بهت روز به دنیا اومدنت روزیکه یه سال بیشتر نفس کشیدیو ئنیارو بیشتر از وجود خودت پر کردی دوست دارم عشق من از خدا میخوام که فقط مواظبت باشه و کمکت کنه تو درسات موفق باشی از خدا دیگه چیز بیشتری از تو واسه خودم نمیخوام میدونم که نمیخوای مال من باشی دوست دارم و باز هم تولدت مبارک... این حوالی هیچ شباهتی به تو ندارد درخت ها در حصارند و کشتزارها در حصار جاده و ریل افسانه گندم را از یاد برده اند اینجا با تمام تلاشی که می کنند زمین هنوز گرد نیست و هر کس که می رود باز نمی گردد و من می ترسم مبادا تو را برای همیشه از دست داده باشم اینجا بی شمار قصه های بی مانند مرا می برند در گیر و دار حادثه رها می کنند و باز می گردند از وقتی دست هایت را رها کرده ام طعم گیج خواب های کودکی را می دهم شهر پر است از آینه و شمعدان از پروانه .. اما ... خبری نیست حالا دیگر هیچ شباهتی به تو ندارم از این پس مرا در چهره ی آدم ها جست و جو کن در حسادت آب به لمس دست ها و گوته هایی که در اشک و باد سوده شد مرا در خستگی پاهایت تاب بیاور بگذار شباهتی داشته باشد به تو این کودکی که بزرگ نمی شود این حوالی آدم ها با چشم های باز گم می شوند من اما هنوز به دنبال گمشده ای آشنا می گردم نام تو را فریاد می کنم تا نام مرا فریاد کنی تا بیایی تا بیایم تا راه خانه را پیدا کنیم تا باز گردیم شبی که مانند من گم شده باشی یک فرصت کوچک مگذار این بغض رسیده ... حرام شود فرصتی بده تا چشمهایت را دوره کنم تا در خطوط مبهم دست هایت ... سرگردان باشم فرصتی بده تا سهم تو را بدهم تا لبخندت را به خاطر بسپارم می روم سوگند می خورم به واژه هایی که دوست داری به واژه هایی که دوست ندارم
| Design By : Pichak |


